زندگی از آنچه که می اندیشی زیباتر است

من یک دختــــرم...
 
 
 
 
 
هر چقدرم که اَدایِ محکـم بودن را در بیاورم...
 
 
 
 
 
هر چقدر هم که اَدایِ مستقل بودن را در بیاورم...
 
 
 
 
 
وبگویم "ممنون خودم از پسش بر میام"
 
 
 
 
 
باز هم ته تهش..
 

 
به آن سینه ی پهنه مردانــــه ات پناه میاورم...
 
 
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 20:39 توسط فرشته ی زمینی

دلکم میدانم...!!

 

 

      تو هم مثل من از بودنشان ...

 

 

از عادت دادن هاشان ...

 

 

از نبود همیشگی شان ...

 

 

از تکرار این تابع خسته شده ای ...

 

 

به احترام تن زخم دیده ات؛

 

 

معادله را عوض می کنَم ...

 

 

بگذار بیایند و بروند ....

 

 

 غصه نخور عادت را خط زده ام...!!!

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 20:37 توسط فرشته ی زمینی

مَن از نَســــل لِـــــیلی ام...

 

مَن از جِنـــس شــــیرینَم...

 

مَن دُخــــــترم...

 

با تمام حساســـیت های دُخترانه ام...

 

با تَلنگری بارانـــی میشوم...

 

با جُـــــمله ای رام میشوم...

 

با کَلـــمه ای عــــــاشق میشوم...

 

با پُــــــشت کردنی ویــــــران میشوم...

 

به راحَتی وابَــــــسته میشوم...

 

با پیــــــروزی به اُوج میرسم...

 

هنوز هم با عروسَـــــــکهایم حَرف میزنَم...

 

هنوزم هَم برایِشان لـــالـــایی میخوانَم...

 

من دُخـــــترم... پُر از راز...

 

هرگز مرا نَخواهی دانِــــست...

 

هرگز سَرچِشــمه اَشکــــــهایم را نمی یابی...

 

هرگز مرا نِمیفَــــهمی...

 

مَگر از نَـــــــسلم باشی...

 

مَگر از جِنــــسم باشی...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 20:35 توسط فرشته ی زمینی

 

 زن نــیسـتــم اگــر زنــانــه پــای عــشــــقم نایســـتـم

 

مـــن از قــبــیـلـه ی زلیـــــــــخا آمــده ام

 

 آنـــقدر عشـــــقت را جــارمــی زنــم تــا خـــــدا بـرایــم کَـــف بــزنــــد

 

 فــرقــی نـــمی کنـــد فــرشـــتــه بـــاشـــی یـــا آدم

 

 یــــوســـــف باـشی یـــآ ســلیــمــان

 

 قــالـــیــچــه ی دل مــــن

 

 بـــدون اســــم رمـــــز نـــآم تــــــو پـــرواز نـمـی کـند

 

 زنــــــانـــه پـــای ایـــن عشــــق می ایـــستم

 

 مــــردِ مــــــن مــــــردانــــه دوســــــتم داشته باش...

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 11:20 توسط فرشته ی زمینی

 
داغتـــريـن آغــــوش هـــا را از تنـتــــ
 
و شيـريـــن تـريــن بــوســـه هـــا را از لبـــانتــــ
 
بيـــرون ميکشـــم
 
بــه تـلـــافـي تمـــامـ ِ روزهــايـــي کـــه ميخــــواهمتــــ
 
و نيسـتـــي  . . .
 
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 13:9 توسط فرشته ی زمینی


دلـــم برای تو که نه

ولی برای روزهای با هم بودنمان تنـــــگ شده

برای تو که نه

ولی برای " مواظبــــ خودتـــ باش " شنیــدن تنــــگ شده

برای تو که نه

ولی برای دلی که نگرانـــــم میشد تنـــگ شده

راســــتـــــش برای اینها که نه ......

برای خودتــــــــــــ ...... دلــــم خـــیلی تـــــنگ شده
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 12:59 توسط فرشته ی زمینی


نگـــاههـــای
دوستـــ داشتنــی اتــــ را بــه چشــمــانمـــ مــیدوزمـــ . . .

تــا در عمــق نگــاهتــــ خــواستــن و دوستــــ داشتــن را تجــربــه کنــمـــ !!! . . .

عجبــــ تجــربــه زیبــائیـســتـــــ بــا تــو بــودن !!!!!!!!

 

 



نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 12:58 توسط فرشته ی زمینی

تازگـــــی ها آدمـــــها، #آدم می دَرنــــد و گــُرگـــــ های بیچـــاره بیکـــار شده انــــد ....

 

http://s1.freeupload.ir/i/00023/aloyamew31nn.gif

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 12:44 توسط فرشته ی زمینی

وقتی میگویم دیگر سراغ من نیا..

فکر نکن که میتونم فراموشت کنم ..

یا دیگه دوستت ندارم..
نه....


من فقط فهمیدم ..

وقتی دلت با من نیست ...

بودنت مشکلی را حل نمیکند !!!...!

نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 18:2 توسط فرشته ی زمینی

بآور کـטּ!

نهـ בرگیر تو شـבه اَم

و نهـ حِسّــے בارم بهـ تـــو

اصلاً مــے خوآهــے همـہ چیـــز را برگرבانم بــِہ روز اوّلـَش؟

تــــو یکــ בوست مَعمولــے شوے

و مَـטּ...

نَـہ!

مُمکـטּ اَستـــ בوبارهـِ عآشِقتــــ شَوم
بآور کـטּ!

نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 18:0 توسط فرشته ی زمینی


 


   لیاقت  میخواهد

بودن در   شعرهای  دختری

که با

   تمام  

  عشقش   نبودنت را   اشک  میریزد

تعجب نکن

در   بی لیاقتی   تو  شکی   نیست

اینجا دلیل بودنت میان

  بغض هایم 

خریت

خودم است

   نه  

لیاقت تو

نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 17:57 توسط فرشته ی زمینی

   دوستم داشته باشی یا نداشته باشی ،یا اصلا دوست  داشته باشی که دوستت داشته باشم یا نداشته باشم، دوست داشتنت برایم عادت شده است ، دوست دارم که دوستت داشته باشم و از دست تو هیچ کاری بر نمی آید .

صدایم کنی یا نکنی ، صدای تو تنها موسیقی عاشقانه زندگی من است ، البته شاید بعضی وقتها نوای کلام تو دل مرا سوزانده باشد اما این خاصیت آهنگهاست که گاهی بیازارد شنونده اش را و همین موسیقی تلخ هم شیرینی خاصی دارد که تمام زمزمه های زندگیم را پر کرده است . 

یاد من باشی یا نباشی ، یاد تو تنها یادگار روزهای زیبایمان است و یاد تو یاد آور تمام زیباییهاییست که تو مرا با آنها آشنا کردی .

به جدایی فکر کرده باشم یا نباشم ، هیچ گاه حتی به فکرم هم نمیرسید که یک روز به این جای کار برسیم و تمام فکر و ذکرمان این باشد که چگونه فکر کنیم که به سودمان باشد بدون اینکه ذره ای به طرف مقابلمان فکر کنیم .و هیچ گاه فکر نمیکردم که به راحتی بتوانیم یکدیگر را کنار بگذاریم . واقعاً که باید به خودمان یک احسنت بگوییم که به آسانی کاری که بسیار مشکل مینمود را انجام دادیم.

نمیدانم و نمیخواهم بدانم که تو مرا چگونه می بینی و از من در ذهنت چه ساخته ای ، اما هر جوری هم که مرا در ذهنت ساخته  باشی ، هنوز هم لایق این نبودم که این گونه پاک شوم از صفحه خاطرات تو . درست است که تو چیزی نگفتی و هیچ گاه هم نمیخواستی بگویی اما کاملاً پیدا بود که خیلی هم ناراضی نیستی از این که حرف دلت را من زدم و خیلی راحت ، راحت شدی از آن همه بی مهری و نا مهربانی !

البته من هم ناراضی نیستم ، من هم راضیم به خاطر این که تو راضی هستی و خوشحال و همیشه همین طور بوده است و همیشه کاری را کردم که تو را خوشحال کند .  خواهم که دوباره به یادم بیاید که چقدر تو را دوست داشتم . فقط می خواستم به خودم ثابت کنم که هر کاری هم که بکنم نمیباشد بالاخره هر طور که باشد ما هم خدایی داریم و عادت خواهم کرد به این تنهایی .

 سخن را کوتاه می کنم و نمی خواهم که دوباره به یادم بیاید تمام آن روزهای تلخ شیرین و نمتوانم به تو فکر نکنم و نمی توانم یاد تو را از ذهنم پاک کنم ، پس ناراحت نشو از اینکه می نویسم و ناراحت نشو از اینکه هنوز هم دوستت دارم ..

نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 17:33 توسط فرشته ی زمینی

خدایــــــــــــــــــا …
 

به حد کافی خیال بافتم …

 

و تنم کردم …

 

یه کم واقعیت شیرین …

 

لطفا …




نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 17:29 توسط فرشته ی زمینی

سرزمینی پر از شهوت ها و هوس های خیالی و واقعی... آری اینجا ایران است! به چه چیز باید


خندید؟؟؟ -به تن فروشی های شب هنگام مادر به پدر برای اثبات عشق؟ -به پوشش خواهر در


خانه و لختی مهمانی های شبانه؟ -به غیرت پسر به مادر و شوخی های مادر پسر با دوستان؟ -به


شب کاری های تازه داماد برای پاس کردن چک تالار؟ -یا به فیلم بازی کردن نوعروس هنگام سکس


اول؟ -شاید هم به گریه و داد مردم از نداری و خریدن ماشین های چند ده میلیونی؟ در شهر من


بکارت همان کاغذ نقره ای رنگ داخل پاکت سیگار است....! پاره که شود هر کسی هوس می کند


که دست درازی کند... پس باید برای سوختن و تمام شدن آماده باشی... به زودی دور می


اندازنت... حتی همان کسی که بسته را خودش باز کرده...! آری دوست من اینجا ایران است!


سرزمین من... سرزمین تو...تقصیر هیچ کس نیست!!! به نام "عشق" جسمت را لگد مال بوسه


های هوس آلودشان می کنند و به نام "ناپاکی" فراموشت می کنند..! به نام "نجابت" باید سکوت


کنی و به نام "صبر" از درون ویران میشوی.




نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 12:32 توسط فرشته ی زمینی

ﺭﻭﺳﺮﻳﺖ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﺒﻨﺪ !!!!!
ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﻳﺖ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ !!!...
ﺁﺭﺍﻳﺶ ﻧﻜﻦ !!!...
ﺍﮔﺮ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺯﻳﺒﺎ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺵ !!!...
ﺩﺧﺘﺮﻙ !!
ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻛﻦ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ !!!...
ﺍﻳﻨﺠﺎ "ﺍﻳﺮﺍﻥ " ﺍﺳﺖ !
ﺩﺭﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻱ ﺷﺨﺼﻲ ﺩﺍﺭﻱ ،
ﺍﻣﺎ ﻣﻘﺼﺪ ﻫﻤﻪ ﻳﻚ ﻣﻜﺎﻥ ﺧﺎﻟﻴﺴﺖ ﻭ ﺑﺲ ...
ﻛﻤﻲ ﻛﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻲ ﻟﺮﺯﻩ ﺑﺮ ﺑﺪﻧﺖ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﺪ ...
ﺩﺧﺘﺮﻙ !!
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻩ ﻫﺎﺳﺖ ...
ﺳﻴﺮﺍﺏ ﺷﺪﻥ ﭼﺸﻤﻬﺎ ﺧﻴﺎﻝ ﺑﺎﻃﻞ ﺍﺳﺖ ...
ﺍﺯ ﺩﻳﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺍﮔﺮ ﺯﻳﺒﺎ ﺑﺎﺷﻲ " ﻫﺮﺯﻩ ﺍﯼ " ...
ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺵ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺎﺷﻲ " ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺍﯼ " ...
ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﻲ ﺑﺎﺷﻲ " ﺧﺮﺍﺑﯽ " ....
ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺩ ﺑﺎﺷﻲ ﻻﺑﺪ ﻗﻴﻤﺘﺖ ﺑﺎﻻﺳﺖ !!!
ﺑه هـر ﺣﺎﻝ ﺗﻮ ﺧﺮﻳﺪﻧﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﺧﻮﺍﻩ ﻧﺮﺥ ﻛﻢ ﺧﻮﺍﻩ ﻧﺮﺥ ﺯﻳﺎﺩ !!!
ﺩﺧﺘﺮﻙ !!
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻝ ﺷﻴﺮ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ ..
ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺑﺎﻳﺪ " ﻣﺮﺩ " ﺑﺎﺷﻲ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻲ " ﺯﻥ " ﺑﻤﺎﻧﻲ...!

البته این نبودیم این شدیم...

نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 12:16 توسط فرشته ی زمینی

اهاي ﺩﺧﺘﺮ...!
ﺑﻴﺎ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻢ ﺭﺍﺯﻯ ﺭﺍ ﺑرايت بگويم
.
.
.
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ!
ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ!.....ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ::::ﻓﻘﻂ ﺑﻠﺪﻧﺪ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍﭘﺮﺕ ﮐﻨند!
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺍﺷﮏ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ!
ﻣﻰ ﺷﻨﻮﻯ??/ ﺗﻪ ﺻﺪﺍﻳﺶ ,ﮔﺮﻳﻪ ﺍﻯ ﺑﻰ ﺻﺪﺍﺳﺖ....ﺑﺎ ﻳﮏ ﺍﻏﻮﺵ ﺳﺎﺩﻩ ,ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻦ ???
ﻭﻗﺘﻰ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ.....ﻭﻗﺘﻰ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﻰ ﺩﻟﺴﻮﺯﻯ ﺑﺮﺍﻳﺶ ﻧﻴﺴﺖ !!!.....ﭘﺪﺭﺕ ﻭﻗﺘﻰ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻴﺮ ﺍﺳﺖ!!
ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻰ.....ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﺟﺮ ﺯﻧﻰ ﻣﻴﮑﻨﻨﺪ.....ﺣﺮﻑ ﺑﺪ ﻣﻴﺰﻧﻨﺪ...ﺑﺎﺯﻯ ﺑﻠﺪ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ
ﺍﻧﻬﺎ ﺗﻘﺼﻴﺮﻯ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ....ﮐﺴﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﻧﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﻩ...........ﮔﻞ ﺳﺮ , ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﻳﺶ ﻧﺰﺩﻩ
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﻧﺒﻮﺳﻴﺪﻩ.......ﺍﻭ ﺑﺠﺎﻯ ﺑﻮﺳﻪ , ﺳﻴﻠﻰ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ. ﻳﺎﺩﺵ ﺑﻤﺎﻧﺪ. ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﻗﻮﻯ ﺑﺎﺷﺪ
ﺩﺧﺘﺮﮎ ...ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﻤﻴﺸﮑﻨﻨﺪ...ﻣﮕﺮ ...ﺑﺪﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﮐﻰ ...
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺎ آن ﺩﺳﺘﺎﯼ ﻇﺮﯾﻒ ﻭ ﺩﺧﺘﺮانه ات ﭘﺴﺮﻭ...ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺯﺑﻮﻥ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺩﻝ ﻣﺮﺩانه اش ﺑﺸﮑن...!




نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 10:38 توسط فرشته ی زمینی

 بـﮧ جرم وسوسـﮧ چـﮧطعنـﮧ هـآ کـﮧ نشنیدے حوآ....

پس از تو، همـﮧ تآ توانستند آدمـ شدند....

 

 بـﮧ جرم وسوسـﮧ چـﮧطعنـﮧ هـآ کـﮧ نشنیدے حوآ....

 

پس از تو، همـﮧ تآ توانستند آدمـ شدند....

 

چـﮧ صادقانـﮧ حــوآ بودے و چـﮧ ریــآکارانـﮧ آدمـــیم.....

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 19:58 توسط فرشته ی زمینی

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 13:30 توسط فرشته ی زمینی

نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 13:30 توسط فرشته ی زمینی

دَم از بازی حکم میزنی!

دَم از حکم دل میزنی!

پس به زبان “قمار” برایت میگویم!

قمار زندگی را به کسی باختم که “تک” “دل” را با “خشت” برید!

باخت ِ زیبایی بود! 

یاد گرفتم به دل ، “دل” نبندم! 

یاد گرفتم از روی “دل” حکم نکنم!

دل را باید بُــر زد جایش سنگ ریخت که با خشت تک بــُری نکنند!

کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟

تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند …

از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟!

وقتی کســی جایت آمد …

دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند ….

میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه ……

فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود !

و این است بازی باهــم بودن … !!!

نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت 15:56 توسط فرشته ی زمینی

تویی که الان دلت واسه یه بی معرفت تنگه . . .
تویی که میخوای بهش زنگ بزنی ولی غرورت نمیذاره...
تویی که بغضتو قورت میدی که یه وقت گریه نکنی ...
تویی که هر آهنگی گوش میدی یاد یه نفر میفتی...
تویی که تا میای یه کاری کنی میگی : بیخیال...
تویی که واس خودت آواز میخونی....
تویی که این روزا توی دنیای مجازی غرق شدی...
تویی که حتی توی دنیای مجازی هم خودتو گم کردی...
تویی که نمیدونی چه ریختی خودتو خالی کن...
به سلامتی تو
...

نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت 15:28 توسط فرشته ی زمینی

دنبال شعر یا چیزی میگشتم تا به وسیله آن حرف دلم را بزنم.

ولی کلماتی نیافتم که بتوانم با آنها احساس قلب خویش را بیان کنم،

پس دست به کار شدم جهت نوشتن این نامه غمناک

آری آن نامه وصیت نامه ام بود!

تقسیم اموالم شروع شد

قلب کوچکم که فقط خدا میداند چیزی در آن نیست را میدهم به کسی که خیلی کینه ای است،قلبم را به او میدهم تا بداند با گذشت کردن و دلی تهی از کینه،زندگی شیرین و لذت بخش تر است .

عقلم:جایی که خیلی ساده و پاکیزه است را به کسی می سپارم که در زندگی تجارب زیادی را کسب کرده،عقلم را میدهم تا بفهمد ساده زیستن بزرگترین نعمت خداست.

اشک چشم هایم هم باشد برای کسی که هیچ احساسی ندارد،چون من گاهی در خلوت خویش و به دور از چشمان دیگران به وسیله آن گونه هایم را شست و شو می دهم.

ولی دست ها،چشم ها ،گوش ها و زبانم را با جسدم دفن کنید چون گناهان زیادی با آنها مرتکب شدم و دوست ندارم به کسی تعلق گیرد.

: ویک آرزو از ته دل

..ای کاش دو بال هم داشتم تا میدادم به کسی که در پی بهره مندی از فرصت های زندگی نیست،تا با انها پرواز کند و به اهدافش برسد

!!ای خدای بزرگ،روحی که در جسدم به امانت گذاشتی تقدیم به تو،فقط زمانی ان را بگیر که بدانی پاک پاکم

.!!!همین و دیگر هیچ

نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت 15:25 توسط فرشته ی زمینی

بایــــد بــــه بعضــــی پســــرا گفــــت :


آهــــای پســــر ...


حواســــت باشــــه ...!


ایــــن دختــــری كــــه بــــه تــــو دل داده ,


خیلی هــــا در " آرزوی نیــــم نگاهــــش " هستنــــد ...


لیاقــــت داشتــــه بــــاش ..............! 

 

 

,تصاویر هنری دختران زیبا، زیباترین عکسهای دختران زیبا، ، سایت دختران زیبا، ، دختران زیبا، دختران زیبا  و هنری، دختران زیبا هنری، عکس دختران



نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 22:32 توسط فرشته ی زمینی

حـسـادتـــ ؟!!!

خـسـاستــ ؟!!!

اسـمَشو هر چـي مــي خـوا ي بُذار

امـا بـاور کـن

آغـوشِ تــُـو فقـط ســهمــِ احســاسِ مـَن

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 22:31 توسط فرشته ی زمینی

تنهـــــــــــــایی...

تاوان همــــــــه "نه" هایی اســـت که نگفتیــم تا دل کســـــــی نشکنـــد...

همـــه "محبـــت هایی "که زیادی هـــــدر دادم تا دلـــــی به دســـت آورم...

همـــه "دوستـــت دارم"هایی که جـــدی گفتـــم...

همـــه "سادگـــی" که در ایـن دنیــای هـــزار چهـــره خــرج کردم...

تنهـــــــــــایی...

تـاوان همــــــــه خوش بینی اســـت که به دنیـــا و آدمــهای ایـن دنیـا خرج کردم.

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 22:17 توسط فرشته ی زمینی

تنهــایـم ...

 

اما دلتنگ آغــوشی نیستــم...

 

خستــه ام ...

ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم...

 

چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز...

ولــی رازی نـدارم...

 

چــون مدتهــاست دیگــر کسی را "خیلــی" دوست ندارم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 22:11 توسط فرشته ی زمینی

دلم کسي را ميخواهد..

کسي که از جنس خودم باشد..


دلش شيشه اي ...


گونه هايش باراني...


دستانش کمي سرد...


نگاهش ستاره باران باشد.....


نميخواهم فرهاد باشد...


کوه بتراشد......


" ميخواهم انسان باشد .......


" نميخواهم مجنون شود...


سر به بيايان بگذارد.......


"ميخواهم گاهي دردم را درمان باشد...."


شاهزاده سوار بر اسب سفيد نميخواهم.......!!

غريب آشنايي ميخواهم بيايد با پاي پياده........


قلبش در دستش باشد.......


چشمانش پر از باران باشد...!!


کلبه کوچک را دوست دارم ... !!

" اگر اين کلبه در قلب او باشد........ "
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 22:10 توسط فرشته ی زمینی

مــرد و غیــرتش…

 
اونایتی کـه با یه نـه گفتـن میفهـمی نبــاید اصـرار کنـی…

 
وقتـی بهـت اخم میکنه بایـد شالـتو بکشـی جلـو…


اونایـی که وقـتی میخـوای از پیششـون بری

 

دسـت میکشـن رو لب…


میگـن :کمرنـگ کن رژتـو…


وقتی تو یه جمـع اید از بغلـتون تکون نمیـخوره…


وایمیسـ ته سر کوچـه تاتـو بری خونـه…


اگـه بخـوای اشتـباه کنـی پیـش خـودت بگـی اگـه بفهـمه میکـشتم…


قـبل مهمـونی بایـد لباستو بهـش نـشـون بـدی تـا ok بـده…


اونایـی کـه خنـده هـاش مـاله تو.اخمـاش مال بقیـه سـ…

 
ایـن یعــــــــنی غیــــــرت مرد….

نه تعــــصب، نـه شــــــــکاکی… نـه…

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:51 توسط فرشته ی زمینی

شاید برای تو فراوان باشند …

کسانی که اندازه ی من دوستت دارند …
 
اما برای من … کم که نه هیچ!

 
وجود ندارد کسی که اندازه ی (تو) …

دوستش داشته باشم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:51 توسط فرشته ی زمینی

 ﻣــــــﺎ ﺁﺩﻣـــــــﺎ ﻭﻗﺘـــــــﯽ ﻋﺎﺷــــــﻖ ﻣﯿـــــﺸـــــــﯿﻢ

ﺑﻪ ﺟـــﺎﯼ ﺍﯾـــﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑـــﻮﺩﻥ ﺑـﺎ ﻋشـــــﻘﻤﻮﻥﻟــــﺬﺕ ﺑــــﺒــــﺮﯾﻢ ،

ﺗــــــــــــﺮﺱ ﺍﺯ ﻧــــﺒــــﻮﺩﻧﺶ ﺩﺍﻏـــــــــﻮﻧﻤﻮﻥ

ﻣـــــــــﯿﮑـــــــﻨﻪ ..!

ﺷــــــــﮑﺎﮐﻤﻮﻥ ﻣﯿـــــــــﮑﻨﻪ …!!

ﺑــــــــــﺪ ﺧﻠﻘﯽ ﻣــــــیکـﻨﯿﻢ ..

ﺩﻋـــــــــــﻮﺍ مــــــــــــــیکنیم ..

ﺑـــــــﯽ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﯽ مـــــــــــیکنیم …

ﻗــﻬﺮ ﻣــیکـﻨﯿﻢ ﻭ سـﺮﺩ ﻭ ﺳــــﺮﺩﺗﺮ مــــﯿﺸﯿﻢ…

ﺍﯾــــــــﻨﺎ ﻫﻤــــــــﺶ ..

ﺑـــــﺨﺎﻃﺮ تــــــــرﺱ ﺍﺯ ﺩﺳـــﺖ ﺩﺍﺩﻧﻪ

کـــــــاش تــــــــضمینی برای این نرفتن بود…

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 11:48 توسط فرشته ی زمینی


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت